تبليغاتX
خدا بود من بودم تو بودی
خدا بود من بودم تو بودی
بدون شرح
 

سلام

شرمنده از تاخیرم

در مظلومیت من همین بس که مرا با معاویه مقایسه کردند.    (حضرت علی (ع))

دوست دار شما و به یاد شما

خدانگهدار

|+| نوشته شده توسط محمد صادق در شنبه هجدهم اسفند 1386 ساعت 21:40 |

 

یه سلام تازه

و اگه خدا بخواد یه شروع تازه.

می خواهم تا بنویسم و بگویم از این لحظه تا همیشه .........
دوباره همراهم باشید تا با هم رفتن را تجربه کنیم.

دوست دار شما        محمد صادق


در ازل پرتو حسنت ز تجلي دم زد        عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد

 

اویس را گویند که در تمام عمر هرگز یک شب نخفت.


یک شبی به قیامی بسر بردی و یک شبی به رکوعی و یک شبی به سجودی.
از وی پرسیدند:
خشوع در نماز چیست؟
گفت:
آنکه اگر نیزه بر پهلویش زنند در نماز خبرش نبود.
گفتند:اکنون چگونه ای؟
گفت:
چگونه باشد کسی که بامداد برخیزد و نداند که شبانگاه خواهد زیست یا نه؟
گفتنند:
کار چگونه است؟
گفت:
آه از بی زادی و درازی راه.

 

|+| نوشته شده توسط محمد صادق در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 ساعت 8:43 |

زیباترین شوق دنیای من

يادي از شب يازدهم فروردين 86

زيباترين شوق من

گاه سرشار از شوقم و اشتياق تصويركردن ذهنم بر صفحه اي ،قلبم را لبريزمي كند
اما
با خود مي گويم چه كسي مي خواند اين افكار ذهنم را و چگونه تصوير مي كنند مرا آن ها كه شوقم را مي نگرند؟
مي  خواستم زيباترين لحظه ام را بگويم
مي خواستم با كسي بگويم اين بچه گانه ترين شوق دنيايم را!!!
اما
هيچگاه نخواستم سخت بگويم
نترس
سهل مي گويم و آسان تا مبادا خاطري را بيازارم!
آن دم كه باران باريد و ذهنم مرا با خود به زير باران ها برد دنبال چه بودم؟
زير رگبار باران تنهاي تنها بي هيچ يادي راه پيمودم
و پيوسته نگاهم به سكوت خلوت پياده رو ها بود اما
اما در كنارش هاي وهوي سواره هاي خياباني!!
و من با خود مي گفتم حتي راه رفتن زير باران هم سخت است هنگامي كه نگاهي با طعنه مرا مي پايد!
اما ميل به واقعيت باران مرا همچنان به پيش مي برد

 

صورتم خيس مي شود
خيس باران واشك
و
يك لحظه مي ايستم
شايد به معناي باران رسيده ام
شايد اين بود معناي شوق من
چي كسي باور مي كند اين شوق را كه
هيچ كس نفهميد نگاه خيسم را آن هنگام كه زير باران راه رفتم واشك ريختم!
انگار كه باران مرا فهميد وپرده اي شد بر اشكم
 تا يك لحظه بتوانم در هياهوي نگاه هاي بي شوق
در پياده رو
زير باران
 گام بردارم و
 اشك بريزم!
و به دنبال نگاهي باشم كه معناي باراني مرا دريابد
شايد يك همراه مي توانست
اما
تو اي همراهي كه با من پيمان بستي
آيا تو هم خنديدي به بچه گانه ترين شوق دنيا؟
اما
كاش مي خنديدي چون هيچ گاه دوست نداشتم اندوهت را ببينم
پس بخند و شادي كن و مرا نبين
كسي چه مي داند چرا نگاهم باراني شد؟
آن هنگام كه خيسي چشمانم را پرده ي باران از نگاه ها پوشاند
شايد
اندوه تودر دلم مانده بود!

|+| نوشته شده توسط محمد صادق در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 ساعت 4:20 |

به نام دوستی

به نام خدای دوستی ها

سلام به دوستان همراه من

عیدتون مبارک باشه

   وقتی بعد از تحویل سال فال حافظ گرفتم خیلی خوشحال شدم ازاینکه با نیت خوبی ها و دوستی ها قرعه ی فال ما در سال جدید این گونه نمایان گشت


ساقيا آمدن عيد مبارک بادت
وان مواعيد که کردي مرواد از يادت

در شگفتم که در اين مدت ايام فراق
برگرفتي ز حريفان دل و دل مي‌دادت

برسان بندگي دختر رز گو به درآي
که دم و همت ما کرد ز بند آزادت

شادي مجلسيان در قدم و مقدم توست
جاي غم باد مر آن دل که نخواهد شادت

شکر ايزد که ز تاراج خزان رخنه نيافت
بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت

چشم بد دور کز آن تفرقه‌ات بازآورد
طالع نامور و دولت مادرزادت

حافظ از دست مده دولت اين کشتي نوح
ور نه طوفان حوادث ببرد بنيادت

|+| نوشته شده توسط محمد صادق در پنجشنبه دوم فروردین 1386 ساعت 3:4 |

قلب شاعر

 

سلام

 

متن زير برداشتي از نوشته هاي سايت www.herat.co.uk است.

اميدوارم خوشتون بياد.

 

 

قلم در دستانم مردد است . حواسم  مغشوش  است . چرا در اين حوالي  تاريك شب مرا صدا مي زنند ؟  از من   چه مي خواهند؟  هيچ !  انقلاب مرموز  قلب ناجور  را.

فرستادگان آسماني  بدون جواب  رد مي شوند .خدا شاعرش  را در زمين  تنها مي گذارد  تا نيات  تازه اش  را دوباره  بسنجد  . او  را همان طور ناجور  با تمام  مخلوق نگاه مي دارد.

چرا شعله هاي  قلب اين قدر  ممتد است ؟ اين آتش  چرا خاكستر  نمي شود ؟ به من  بگو انسان چرا دوست مي دارد ؟

نشانه اي خون آلود كه قضاي  آسماني  آن  را به زمين نشانيد و حوادث آن  را دمي آسوده نگذاشت تا اين كه از اثر تيرها كهنه شد و تبديل يافت. آن نشانه ، قلب من است  كه مشيت الهي  آن  را براي  تجديد تعاليم زميني  رو به زمين پرتاب كرد  ولي يك اقتدار مقدس آن را  نگاه داشت . گمنام ماند ، نگذاشت  در انقلابات وسيع حيات  به آتش و جنگ تسليم شده و خاموش شود . آن  اقتدار اثر چند كلمه  حرف و  چند نگاه بود .  بعد از آن فراموش كردم .

 دوباره در يك  انقلاب  غير مرئي  و يك نواخت ، ولي تازه و عجيب ،  قلب شاعر بين زمين و آسمان  و فوق  ادراك  ديگران  به خودش  پرداخت.

مي گويند  عشق يك دفعه  در مدت  عمر  هر كس  به وجود مي آيد ؛ مراد،  عشقي است  كه از جدايي هاي غير  طبيعي  كنوني ناشي شده ولي در آينده، قوانين  آن  را منسوخ مي دارند.

 

من به عكس  بسياري  از علماي  فلسفه  اين عقيده را رد مي كنم . عشق مي آيد ، مي رود ، دوباره مي آيد.

 

مرور زمان  همان طور كه يكي از قوانين  اوليه  تكامل است؛ مي تواند  قانون  اصلي  اضمحلال  اشيا هم باشد . مجاورت زمان و  حوادث ،  مقدمه ي  يك كشمكش  دائمي طبيعت است . حوادث ، مجذوب و عاشق مي كند . زمان ،  آن  جذبه  و عشق  را پاك مي سازد. صفحه ي  قلب ، مثل يك لوح است ؛ همين كه  يك لكه  از روي آن برداشته شد ، جاي لكه  ديگر باز مي شود.

انسان  ، اين طور با وسعت  نظر  خلقت يافته است . مي بيني  چه طور  راست  حرف مي زنم . محبت  با دروغ  سازگاري  ندارد .

دلم  مي خواست با زبان مخصوصي  كه در بعضي  مواقع  به كار مي برم  قبل از  رسيدن به تو   برايت   چند  كاغذ پي در پي هم  بنويسم و براي امتحان ،  حواست  را مشوش كنم .  ولي  حوادث  زودتر از من ،  عمل  را به دلخواه  خود  انجام داد . بي جهت عجله شد !   اين الفاظ قانون بود كه ما را به هم نزديك كرد.الفاظ ملاو شاگردي!اما قلب انسان  كاري  را مي كند كه آن   الفاظ  از  انجام آن  كار عاجزند!

 

مرا نگاه بدار .اين قلب من است كه مرا به تو مي دهد ؛ نه الفاظ قانون. دلت مي خواهد  شاعري  را كه  بعد ها  با فكرش  بيش تر  آشنا خواهي شد  براي هميشه  مطيع  خودت  داشته باشي ؟

 

پس جرأت  داشته باش . امتحان كن . مطمئن  شو  و به او  راست بگو.

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد صادق در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 ساعت 3:6 |

حس غریب

تو همون حس غريبي كه هميشه با مني

تو بهونه هر عاشق واسه زنده بودني

تو اميد انتظاري تو دلاي نااميد

مثل ديدن ستاره تو شباي ناپديد


چه غريبونه گذشتن

جمعه هاي سوت وكور

هنوز اما نرسيدي

 اي تجلي ظهور

 

با توام با تو كه گفتي

 تكيه گاه عاشقايي

ميدونم يه دنيا نوري

ساده اي بي انتهايي

 

مثل لالايي بارون

 تو كوير بي صدايي

تو خود عشقي

مي دونم

ناجي فاصله هايي

 

تو همون حس غريبي كه هميشه با مني

تو بهونه هر عاشق واسه زنده بودني

تو اميد انتظاري تو دلاي نااميد

مثل ديدن ستاره تو شباي ناپديد

 

عمريه دلم گرفته

گله دارم از جدايي

قايق هميشه حاضر

تو كجايي تو كجايي

قايق هميشه حاضر

تو كجايي تو كجايي

 

تقدیم به عاشقای منتظر

|+| نوشته شده توسط محمد صادق در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 ساعت 6:0 |

عشق آسمونی

به نام مهربان ترین مهربانان

سلامي به وسعت دلتنگي هاي كربلا و به وسعت دل پاك تو


تويي كه همراه هميشگي مني

 

میگن تو بین الحرمین
 دو تا بزرگوار داریم
 یکیش حسین عاشقه
اون یکی عباس دله
میگن یه جایی هست خدا
که آسمونش آبیه
آبی تر از دلای ما
یه آبیه خداییه
جنس دلای مردمش
 جنس صفا و عاشقی
رنگ محبت و صفا
رنگ غمای بی کسی
میگن شبا
تو آسمون کربلا
 ستاره ها کم میارن
به نور این دوتا عزیز
 نیازو خواهش میبارن
صفا داره اگه شبا
وسط بین الحرمین
 بشینی آرزو کنی
نماز حاجت بخونی
حالی داره شروع کنی
زیارت عاشورا رو
بعدم با گریه هات بگی
آقا دعا کن همه رو
صفا داره اگه شبا
وسط بین الحرمین
 نماز شب رو بخونی
توی قنوت دعا کنی
خدای عباس و حسینو از دلت صدا کنی
 بعدم با اخلاص بخونی
زیارت امام حسین
حسین دشت کربلا
عاشق پاک و با خدا
 نمی دونم چی بگم از حسین مظلوم خدا
 که توی کربلا شده
قربونیه مردای بی مهرو وفا
 این همه گفتم از حسین
این همه گفتم از صفای دل بین الحرمین
 یه گوششم بگم ازاون مرد رشید آشنا
آقا ابالفضل که در حاجت و خواهش های ما
 هر کی که از ته دلش آقامونو صدا کنه
 محاله در حق کسی درد و غم و جفا کنه
 بی ادعا جواب می ده
حاجت هارو رواج میده
 نگاههای ملتمسو دنیایی از صفا می ده
 این همه گفتم و به آخر رسیدم
خدا کنه در آخرت
 امضای این شفاعتم رو بگیرم

 

زندگی صحنه ی زیبای هنر مندی ماست
 هرکسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود
 صحنه پیوسته به جاست
 خرم آن لحظه که مردم بسپارند به یاد...

 

خوش به حال اون گلايي كه رفتن و شرافتشونو به  لذت دنيا ندادن
خوش به حالشقايقايكربلا 

 

اين روزاي غریب دلتنگي هاش زياده

خدایا به حرمت خون شقایقای کربلا همه ما رو هدایت کن

آمین یا ارحم الراحمین

يك شنبه ساعت۲۴

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد صادق در دوشنبه نهم بهمن 1385 ساعت 1:44 |

به نام مهربان ترين مهربانان

به نام مهربان ترين مهربانان


خدايا
 ميخواستم برايت بگويم و از بخشندگي تو بخواهم
اما
گويي كه مرا باز مي دارد از خواستن،احساسي كه در وجودم است
اين زمان يادم مي آيد از نافرماني امري كه مرا به راستي به سويش خوانده بودي ونهيي كه مرا از آن بازداشته بودي و نيز كوتاهي در شكر نعمتي كه به من بخشيده بودي
اما
خدايا
چگونه مي توانم نا اميد باشم وقتي مهربانيت را به ياد مي آورم و نعمت هاي بي شمارت را كه بي مقدمه و بي هيچ سابقه اي بر همه ارزاني داشته اي

 اكنون اين منم آن بنده ذليلي كه بر در خانه عزتت ايستاده و شرمندگي عصيان از رويش مي بارد و اين در حاليست كه هيچ گاه از انعامت بي بهره نبوده است
خدايا
آيا اقرارم به بدي كردارم به نزد تو مرا سودي مي دهد و اعترافم به زشتي رفتارم مرا از عذاب رهايي مي بخشد؟
خدايا
آيا در در اين مقام و موقعيتم تيغ خشم خود رابر من آخته‏اى و در همين هنگام كه ترا همى خوانم غضب خود را همراه  من ساخته‏اى؟
خداوندا
 اي وجود پاك و منزه
نااميد نمي شوم زيرا كه تو خود در توبه را به رويم گشودي
اما همچون بنده اي كه به خود ستم نموده و در حق حرمت پروردگارش سهل انگاري نموده با تو سخن مي گويم
اي خدا
بسان بنده اي با توسخن  مي گويم كه شمار گناهانش عظيم گشته و ايام عمرش سپري شده و چون مي نگرد در مي يابد كه وقت كار گذشته است و دوران عمر به پايان رسيده است بنده اي كه يقين دارد  از عذاب تو پناهي و از انتقام تو گريزگاهي نيست و اكنون به قصد بازگشت به سوي تو روي آورده و توبه اش را براي تو خالص ساخته است.
با دلي پاك به سوي تو برخاسته و با ناله اي محزون و آهسته تو را خوانده است در حالي كه از شدت فروتني در برابر تو خم گشته و از كثرت سرافكندگي در خود خزيده است.ترس بر پاهاي ناتوانش لرزه افكنده و سيل اشك گونه هايش را در بر گرفته و در آن حال با تو چنين نجوا مي كند:
اي مهربان ترين مهربانان
اي مهربان ترين  كسي كه طالبان رحمت، شب وروز آهنگ او كنند
اي مهربان ترين وجودي كه آمرزش طلبان به او گروند
اي كسي كه بخششت از انتقامت افزون است و خشنوديت از خشمت بيشتر است
اي وجودي كه بندگان درگاهت را به پذيرفتن توبه عادت دادي و اصلاح امور فاسدان را به وسيله توبه خواستار شدي
اي خدايي كه عمل اندك بندگانت تو را خشنود مي سازد و اندك ايشان را پاداش فراوان مي دهي
اي كسي كه اجابت دعا را بر بندگانت ضمانت كردي و به آيين مهرباني پاداش نيكو را بر ايشان وعده دادي
خدايا
من آن گنه كارترين گنه كاري نيستم كه تو او را آمرزيده  باشي
و آن نكوهيده تريني نيستم كه عذر به درگاه تو آورده و تو عذرش را پذيرفته باشي
و آن ستمكارتريني نيستم كه نزد تو توبه كرده و تو باز به او احسان كرده باشي
بلكه باز مي گردم به سوي تو به مانند بازگشت كسي كه از كرده پيشين خود پشيمان است و
 از آنچه بر او گرد آمده نگران و
 از ورطه اي كه در آن افتاده از روي خلوص شرمسار است
باز مي گردم به سويت همانند كسي كه مي داند بخشش معاصي عظيم در نظر تو بزرگ و دشوار نمي نمايد و تحمل جرم هاي بيرون از حد بر تو گران نمي آيد
خدايا
محبوب ترين بندگان در نظرتو كسي است كه سركشي بر تو را فروگذارد و از اصرار بر گناه اجتناب كند و طلب آمرزش را ادامه دهد و من نزد تو بيزاري مي جويم از آنكه سركشي كنم  و به تو پناه مى‏برم از آنكه در گناه اصرار ورزم و براى آنچه در آن كوتاهى كرده‏ام از تو آمرزش مى‏طلبم و براى هر عملى كه از انجامش فرو مانده‏ام از تو يارى مى‏جويم
خدايا
بر محمد و آلش رحمت فرست و حقوقى را كه برگردن من دارى بر من ببخش و از آنچه مستوجب آنم معافم‏ دار و از آنچه بدكاران از آن هراسانند پناهم ده زيرا كه تو بر عفوت كمال قدرت را دارى و براى آمرزش مورد اميدوارى هستى و به درگذشتن از گناه معروفى
خدايا
حاجتم را جز در خانه تو محل طلبيدنى نمي دانم و و گناهم را غير از تو آمرزنده‏اى نمي يابم
حاشا كه چنين نباشى!
خداوندا
 من جز از تو بر خود بيم ندارم زيرا كه توئى سزاوار پرهيزكارى و اهل آمرزش
بر محمد و آلش رحمت فرست و حاجتم را روا كن
 خدايا
 مطلبم را برآور و گناهم رابيامرز
 و دلم را از ترس ايمن ساز زيرا كه تو بر هر چيز قدرت كامل دارى و آن كار بر تو آسان است
 دعايم را مستجاب فرماى اى پروردگار جهانيان


اي مهربان ترين مهربانان


برگرفته از صحيفه سجاديه با تلخيص

ساعت 23:20روز جمعه روز انتظارعاشقان

 

 


 

 


|+| نوشته شده توسط محمد صادق در شنبه هفتم بهمن 1385 ساعت 1:40 |

هر چيزي در برابر عظمت خدا خوار است

به نام خدا 

براي هر پيشامد بزرگي كلمه"لا اله الا الله" را آماده كرده ام 
و بزاي هر غم و اندوهي "لا حول و لا قوه الا بالله" را
 محمد نور نخستين است و علي نور دومین است
 و امامان نيكوكار ذخيره اي هستند براي ديدار خدا و پرده اي هستند در برابر دشمنان خدا
 هر چيزي در برابر عظمت خدا خوار است
 و من از خداوند عزوجل كفايت كارم را خواهانم

برگرفته از مفاتیح الجنان

|+| نوشته شده توسط محمد صادق در جمعه ششم بهمن 1385 ساعت 4:12 |

نامه اي به مهربان ترين مهربانان

نامه اي به مهربان ترين مهربانان

 

خدايا
خداوندا
 دستان لرزانم را با شرم به درگاهت بلند مي كنم و در اوج نااميدي اميد را از ذات بخشنده ات طلب مي كنم
 اي مهربان ترين مهربانان
 خداوندا در دو راهي ترديد گرفتار آمده ام و نمي دانم اين مصايب از چيست
 خدايا روانم را به نور حقيقت روشن گردان و مرا از اين ترديد نجات بده
 مي ترسم كه اين مصايب به كيفر گناهي باشد كه حرمت ها را شكسته است
واي بر من اگر چنين باشد
خدايا بر ناتواني ام رحم كن و وجودم را آرام كن
خدايا مرحمي بر زخم هاي اين وجود خسته ام قرار بده و عشقي سرشار از پا كي را نصيبم كن
عشقي كه مرا به تو برساند
عشقي كه در آن عزيزم حضور داشته باشد
عزيزي كه در كنارش با ياد تو آرام گيرم
اي مهربان ترين مهربانان
خداوندا مي خواستم بگويم
 اگر اين سختي ها براي آزمودن اين وجود ضعيف باشد چه كنم
اگر ياري تو نباشد دراين آزمون ها نيست و نابود مي شوم
و شرمنده ي ذات تو
خدايا اين وجود ضعيف را نه ياراي آزمون تو است و نه ياراي تحمل كردن خشم تو
خدايا خودت از دلم خبر داري
 نمي دانم چه كنم
 خدايا منو ببخش و از خطايم در گذر
خدايا نگاهت را از وجودم دريغ نكن
خدايا بر قلبم خوبي ها را الهام كن
 خدايا مرا محرم راز خود قرار بده
خدايا
اي وجود ارحم الراحمين
جسارتم را در بيان ببخش
 مي دانم اگر نتوانم بگويم مي ميرم
خدايا به من قدرت بيان و نوشتن را عطا فرما
خداوندا لحظه اي مرا به حال خودم وا مگذار
 خدايا ياد تلخ گناهان را از وجودم جدا كن و مرا با اميد زنده نگه دار
خدايا عاجزانه و در انتهاي ناتواني از تو در خواست مي كنم كه
 
راه درست را به من نشان دهي
خدايا
 ديگر نمي دانم چگونه بگويم
 اين ذهن ناتوان را ياراي تفكر كردن نيست
 هر چه بيشتر مي انديشم ناتواني ام را بيشتر حس مي كنم
 خدايا به من بگو چه كنم
خدايا سخنم را بشنو
خدايا لطفت را از وجود ضعيفم دريغ نكن
 خدايا
خداوندا
كمكم كن
كمكم كن
كمكم كن
 اي ارحم الراحمين

|+| نوشته شده توسط محمد صادق در پنجشنبه پنجم بهمن 1385 ساعت 3:55 |

آسمون نگام كن

اخماتو وا كن آسمون
 از اون بالا با روي خوش
 پايينو نگاه كن آسمون
 خودم يه دنيا غم دارم
 نذار بياد پايين غمات
 غماتو هوا كن آسمون
اي آسمون از اون بالا
 ببين كجاست كه غصه نيست
 ببين كدوم آدمه كه از روزگارش خسته نيست
  ببين كدوم راهيه كه ميون راهش بسته نيست
ببين كه تو چه خونه اي آدم دل شكسته نيست
 اخماتو وا كن آسمون
 از اون بالا با روي خوش
 پايينو نگاه كن آسمون
تو آسمون چه بغضي نشسته گوش تا گوش
چه بغضوَ،عاشقونه گرفته سر در آغوش
اخماتو وا كن آسمون
از اون بالا با روي خوش
پايينو نگاه كن آسمون
خودم يه دنيا غم دارم
 نذار بياد پايين غمات
 غماتو هوا كن آسمون
پايينو نگاه كن آسمون
پايينو نگاه كن آسمون

|+| نوشته شده توسط محمد صادق در پنجشنبه پنجم بهمن 1385 ساعت 2:5 |

احساس

قايقي خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ‌كسي نيست كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند.

قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد
هم‌چنان خواهم راند.
نه به آبي‌ها دل خواهم بست
نه به درياپرياني كه سر از خاك به در مي‌آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي‌گيران
مي‌فشانند فسون از سر گيسوهاشان.

هم‌چنان خواهم راند.
هم‌چنان خواهم خواند:
"دور بايد شد، دور."
مرد آن شهر اساطير نداشت.
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.

هيچ آيينه تالاري، سرخوشي‌ها را تكرار نكرد.
چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود.
دور بايد شد، دور.
شب سرودش را خواند
نوبت پنجره‌هاست.

هم‌چنان خواهم خواند.
هم‌چنان خواهم راند.

پشت درياها شهري است
كه در آن پنجره‌ها رو به تجلي باز است.
بام‌ها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مي‌نگرند.
دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتي است.
مردم شهر به يك چينه چنان مي‌نگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.
خاك، موسيقي احساس تو را مي‌شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي‌آيد در باد.

پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشني‌اند.

پشت درياها شهري است!
قايقي بايد ساخت.

|+| نوشته شده توسط محمد صادق در سه شنبه سوم بهمن 1385 ساعت 2:59 |

یاد جوجه بودنم بخیر
 

يادجوجه بودنم بخير

|+| نوشته شده توسط محمد صادق در سه شنبه سوم بهمن 1385 ساعت 2:25 |

شکوفا شدنت مبارک

تقدیم به بهترین گل 

I AM NOT THE STORY YOU TELL
داستاني نيستم كه تو مرا تعريف كني
NOT THE SONG YOU SING
آوازي نيستم كه مرا بخواني
NOT THE VOICE YOU HEAR
صدايي نيستم كه مرا بشنوي
I`M COMMON PAIN
يك درد ساده اي هستم
SHUT ME THEN
پس صدايم كن

|+| نوشته شده توسط محمد صادق در سه شنبه دوازدهم دی 1385 ساعت 10:33 |

ای مهربان ترین مهربانان

خوشحالم كه ان شا الله با اميد به بزرگي و مهر خدا كه ارحم الراحمين است با نيت دوستي و عشق اين شعر از ديوان حافظ قرعه احوال ما شد:

بيا که رايت منصور پادشاه رسيد
نويد فتح و بشارت به مهر و ماه رسيد

جمال بخت ز روي ظفر نقاب انداخت
کمال عدل به فرياد دادخواه رسيد

سپهر دور خوش اکنون کند که ماه آمد
جهان به کام دل اکنون رسد که شاه رسيد

ز قاطعان طريق اين زمان شوند ايمن
قوافل دل و دانش که مرد راه رسيد

عزيز مصر به رغم برادران غيور
ز قعر چاه برآمد به اوج ماه رسيد

کجاست صوفي دجال فعل ملحدشکل
بگو بسوز که مهدي دين پناه رسيد

صبا بگو که چه‌ها بر سرم در اين غم عشق
ز آتش دل سوزان و دود آه رسيد

ز شوق روي تو شاها بدين اسير فراق
همان رسيد کز آتش به برگ کاه رسيد

مرو به خواب که حافظ به بارگاه قبول
ز ورد نيم شب و درس صبحگاه رسيد
 

|+| نوشته شده توسط محمد صادق در جمعه هشتم دی 1385 ساعت 21:45 |

حرف زندگي

خدايا عاشقاتو در پناه خودت حفظ كن

خدايا اميد عاشقاتو نااميدي نكن

حرف زندگي

|+| نوشته شده توسط محمد صادق در جمعه هشتم دی 1385 ساعت 20:50 |

براي خدا

 
|+| نوشته شده توسط محمد صادق در پنجشنبه هفتم دی 1385 ساعت 21:41 |

سلام اول

 نوشته های خود را در وبلاگ newiranian  با این امید آغاز می نمایم که در کنار شما دوستان گرامی لحظات خوبی راسپری کنیم.پس به امید روزهای سرشار از خوبی

  

 زمینه های کاری

لحظه اي با دوست بودن
با ياد او از خدا سرودن


PRESENTATION
this blog is for increasing friendship in life of people and for this reason says from  several subjects like friendship,daily notation,philanthropy,friendly conversation and other;so we invite you to assist us by your nice ideas
 

لينك هاي ارزشمند خود را از طريق اين وبلاگ به ديگران معرفي نماييد.

|+| نوشته شده توسط محمد صادق در دوشنبه چهارم دی 1385 ساعت 7:0 |

"اشك خدا"

 

يك شب خاكستريست
خسته اي بر لبش آه
كوله باري توشه آن همه حسرت
و دلي غم زده از گردش ايام
در درونش همه ياد
ياد او را مي برد با خود تا
هواي تازه ايام دور
رويش مهتاب شب در بزم تاريكي ونور
يك شب خاكستريست
خسته اي بر لبش آه
در دلش حسرت لبخند خدا
و نگاهش همه سيلابي اشك
اشك او را ديدم وخواندم در آن اين درد را
يك زماني آدميت بود ولبخند وخدا
آه و افسوسي برد او از گناه
با خودش گويد هميشه اين كلام
ياد دلهاي قديميمان بخير
ياد هاي آسمانيمان بخير
يك زماني آدميت رسم بود
وخدا را در هوايش مي سرود
يك شب خاكستريست
خسته اي بر لبش آه
ديدگانش دريا
ديده بودم من به درياي نگاه
قطره اي از اشك زيباي خدا

 

|+| نوشته شده توسط محمد صادق در جمعه یکم دی 1385 ساعت 18:59 |

"خدا دوستي تو"

زمين در تكاپو نبود
زمان از حركت باز ايستاده بود
سيا هي آسمان بر قلب انسان طنين افكنده بود
آسمان را عنايتي نبود و
زمين را در گفتن غم ما جسارتي نبود و
آه كه هيچكس را بهر دوستي نشان صداقتي نبود
خدا با انسان دوست بود و ولي
انسان را از بهر بيان محبت خدا يار ديگري در زمان نبود
خدا در قلب انسان عاشقانه مي سرود و ولي
گوهر خدا را از براي انسان قدر و منزلتي در ميان  نبود
بر تن هستي از نبود هيچ آه و حسرتي بر جاي مانده بود
افسوس كه دگر هيچ خبري از حقيقت بر جاي نمانده بود
در ميان هيچ اما ، خدا را يارايي قدرت ديگري نبود
درماندگي انسان را قدرت او بود كه اين گونه  كرد نابود
آن زماني بود  كه نداي خدا در دل انسان اين گونه مي سرود
از قدرت سرشك خدا دوست آفريده شده بود
فرياد دوستي در كائنات طنين انداز شده بود
انسان را به جهان غم و ماتم ديگري در ميان نبود
در عرش خدا اين نوشته با نور چنين حك شده بود
از ذات خدا در انسان عشق دميده شده بود
اين حقيقت است كه جز عشق دگر هيچ حقيقتي نبود
اين حقيقت است كه جز عشق دگر هيچ حقيقتي نبود

|+| نوشته شده توسط محمد صادق در پنجشنبه سی ام آذر 1385 ساعت 19:2 |